بعضی وقتا یک سوالایی میاد تو ذهنت که واقعا بی جواب میمونن
مثلا اینکه:
چرا بارسلونا دقیقه 92 مساوی میکنه
چرا وقتی خواستم لباسای زمستونی و رو جمع کنم شال هامو گذاشتم توی یک کیسه زباله
چرا داور این بازی باید اینقدر چرت باشه
چرا همیشه باید حداقل ده بار به براردم بگیم تا دفعه یازدهم، تازه آشغالارو ببره پایین
چرا ولی بعضی وقتا اصلا لازم نیست بهش بگیم و خودش داوطلبانه و از روی فهم و شعور و بلوغ اجتماعی کیسه رو میبره پایین
چرا اون کیسه ، باید کیسه شال های من باشه
اینا همه بی جواب موندن ،ولی قیافه من ساعت 12 و ربع شب با شلوار تو خونه ای و دمپایی، تو اتاقک گنده اشغالای پایین آپارتمان در حالی که هیچ نوری نداره و حتی کیسه سفید رو از سیاه تشخیص نمیدادم و مجبور بودم دونه دونه انگشتمو بزنم ببینم توشون نرمه یا نه و بوی گندی که داشت خفم میکرد ، بهم ثابت کرد که به هیج وجه من الوجوه حاظر نیستم از شالام (که بالاخره پیداشون کردم) بگذرم.
و دیگه اینکه این بد بیاریا ولم نمیکنن ، حتی اگه مامان اینجا باشه :دی
چرا آیا
- آفتابی ها [ ]
- [ ]
- حرفای آفتابی [ ]
- دلم
- بچه های خوب
- این چند وقت
- نوروز 89
- بزرگ
- قایق دلم
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- لیست آخرین پستها
- اردیبهشت 1389
- فروردین 1389
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
+ هدی -- چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388
این چند سِنت
- صبح تو دانشگاه یکی از بچه ها پول میخواد و حتی اون پنج سنتیه ته کیفتم میگیره چون ممکنه به درد بخوره
- ظهری خیلی گشنته و تقریبا تا آخرین سنت حساب جاریت رو غذا و هله هوله میخری
- عصری با دوستات سر اینکه هیچکدوماتون شماره هیچ یک از اعضای خونواده رو حفظ نیستید: کلی دیگ به دیگ میگه روت سیاه
شب که داری برمیگردی خونه، مترو وسط راه وایمیسه و همه پیاده میشن. بعد از نیم ساعت انتظار اطلاع میدن ک مترو خراب شده و بهتر اوتوبوس بگیرید.
یک نیگاه به به اسم ایستگاه مترو میندازی ، اصلا نمیدونی کجای شهر هست
به داداشت زنگ میزنی
همین که میگی سلام من فلان جام میای دنبالم؟ و اون میگه بابا اونجا که کاری نداره خودت بیا دیگه و تو میگی آخه بلد نیستم، باطری تلفونت تموم میشه
البته در این بین یکی از دوستات که انگار از دور دیدتت هی اس ام اس میزنه و هی زنگ میزنه - میرفت پشت خط و هی بوق بوق میزد و هیجان قضیه رو میبرد بالا- و میخواست جویا بشه که : این یارو که بغلت وایساده کیه ؟
یکم به دور برت نیگا میکنی همه جا آروم خلوت (و هیچ یارویی هم دیده نمیشه)
وقتی میبینی یک تلفن همگانی اون ته خیابون هست اول حس میکنی سراب ِ !
''اینقدرا هم بد شانس نیستیما''
بعد که بش میرسی و میبینی که بدون سکه یا کارت ، تره هم برات خورد نمیکنه حرفت رو پس میگیری
میخوای برگردی ولی یادت میاد که شاید چن سنتی ته کارت بانکت باشه. کارت رو میذاری و میبینی وای خدای من اندازه یک دقیقه صحبت وقت داری (در این لحظه احساس میلیونر بودن میکردم) این چند سنت ممکنه تورو نجات بده ولی آخه میخوای به چه شماره ای زنگ بزنی؟
تنها شماره ای که از خونواده حفظی شماره خونه مامان بزرگت تو تهرانه !
ولی نه، بعد از فشار های بسیار محکم (!) شماره خونه رو هم یادت میاد.
بقیش به خیر گذشت و دادشتم اومد دنبالت و سالم سلامت رسیدی خونه .
ولی تو همش فکر میکنی که اگه مامان اینجا بود هیچ وقت این اتفاقا نمیافتاد...
+ هدی -- پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388
من ِ آشپز
نوع مطلب :آفتابی ها،
اینکه ده- دوازده نفر مهمون داشته باشی کلا چیز خوبیه ولی فقط زمانی که مامانتم خونه باشه
و نه وقتیکه تو برای اولین بار و اونم شب مهمونی بری تو آشپزخونه برای تهیه شیرینی و حتی ندونی همزن برقی جاش کجاس
بعد از اینکه آشپزخونه رو زیر رو کردی زنگ بزنی مامانت (که کربلا تشریف دارن ) و جاشو بپرسی
بعد ازاینکه پیداش کردی نتونی میله ی هم زن رو بهش وصل کنی یعنی میله رو میذاشتی پشت دستگاه، چون تصادفا اونجا هم یک سوراخ بوده که میچرخیده (خودم میدونم که دلیل قانع کننده ای نیست!)
خلاصه کنم فقط برای به کار اندختن این همزن 5 بار کربلا مزاحم میشی.
و چقدر سخت است جدا کردن سفیده تخم مرغ از زردی آن، خدای من.
و جالبتر اینکه همون وسطا یادت بره تخم مرغ چندم هستی و مجبور بشی توی سطل زباله بگردی ببینی کجای کاری.
سفیده رو که خوب زدی و به صورت پنبه در اوردی میذاری کنار.
بعد وقتی میخوای خامه رو با همون دستگاه نفرین شده بزنی، ابتدا چون اتفاقی نمیفته نگران میشی و دوستت رو که میدونی تجربش باز بیشتره رسما کچل میکنی.
اون تو اولین تلفن ها با مهربونی و تو آخریاش با فحش و کتک تو رو از نگرانی در میاره و میگه :آره باید خیلی هم بزنی.
ولی نمیگه که اگه خیلی خیلی خیلی هم بزنی ممکنه خامت بشه کره :((
و اینجاس که دیگه اعصابت خیلی خورد میشه، به کره ای که توی ظرف ِ نیگا میکنی و به یاد خامه ی کمی که تو یخجال مونده میفتی.
خیلی ناراحتی و همه ی دور بریات رو مقصر میدونی...
ولی به خودت میگی هدی عیبی نداره آروم باش!
و دستمال روی میز رو برمیداری برای پاک کردن دستهات که یک دفعه ظرف شکر خالی میشه کف آشپزخونه
تقریبا گریه ت میگیره...
ولی باز خودتو کنترل میکنی .
ظرف سفیده رو بر میداری و متوجه میشی که زیر اون ابراییی که اول درست کردی باز سفیده تخم مرغ مایع جمع شده ، میخوای کدبانو گری کنی پس دوباره همزن رو برمیدازی و شروه میکنی به زدن ولی ناگهان همه ابرا ناپدید میشن و دیگه برنمیگردن ! چرا خدای من؟؟؟؟
همین موقع س که بوی سوختن دسته پلاستیکی شعله پخش کن رو گاز،ابرها و تخم مرغ ها رو از یادت میبره و تو کم کم به این نتیجه میرسی که
جای مامانت خیلی خالیه...
+ هدی -- جمعه 4 اردیبهشت 1388
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم
تبلیغات