تبلیغات

بعضی از فکرا ... بعضی از حرفا ...

این دوچرخه رو من چند ماهیه گرفتمش ولی حجم درسا واقعا خیلی زیاده٬ اصلا نمیشد باهاش رفت گشت و گذار! این چند وقته که هوا خوب شده٬
گفتم بهانه خوبیه
سوار دوچرخم بودم٬ داشتم میرفتم کتابخونه ی دانشگاه برای درس.
کلید قفل دوچرخه تو جیب شلوارم خیلی اذیت میکرد٬ پیاده شدم و کلید و گذاشتم تو کیف٬ یک نفس راحتم کشیدم!
بعد فکر اینکه این کلید چقدر چیز مهمیه همه راه باهام بود... گفتم اگه گم شه خیلی دردسر داره نه می تونم دوچرخه رو جایی بذارم نه دلم ارومه. حتی اتاقک دوچرخه های آپارتمان خودمون هم امن نیست٬ باید ببرمش بالا... وای اسانسور و راهرو و اشپزخونه رو باید رد کنم٬ مامان پدرمو در میاره!

فرداش تو راه دانشگاه یهو یاد کلید افتادم٬ هر چی گشتم نبود. مجبور شدم وسط راه دوچرخه رو برگردونم و همه مراحل ذکر شده به و اقعیت پیوست!
هر چی گشتم نبود ...

چند روز پیش که باز کلید پیدا شد٬ دو چرخه دوباره شد وسیله نقلیه بنده.
صبح دیروز هادی هم اومد دانشگاه٬ ازم پرسید دوچرختو کجا میذاری؟ گفتم کنار مترو یک پارکینگ کوچولو براشون هست. گفت دوچرخه ها زیادن ؟ گفتم آره٬ گفت همه نو بودن ؟ گفتم چقدر میترسونی بابا دوچرخه قفل داره ها کلیدشم ایناها !

عصری که رفتم سراغ دوچرخه٬ نبودش !همه دوچرخه کناریا سر جاشون بودن ولی مال من ...
 - دزد !
 ولی به میله آهنی ٬ قفلشو برام گذاشته بود
*  ٬ لابد جناب آقای دزد میدونسته این قفل و کلید چقدر برام اهمیت دارن.
تو راه برگشت تکرار مداوم جمله ی "فدای سرت" خیلی به روحیم کمک کرد :دی

*باور کنید  منظره بسیار دلخراشی بود.



دلتنگ

خوشه چین
تکه های سخت ِ مین را
 از سینه ِ خاک
در می آرد
 دور می اندازد
 - آه !
 خاک دلتنگ
آبش را می خواهد
 دانه اش را می خواهد
 خیش
خیش اش را
 می خواهد 
                                         

 

                    سیما یاری


دیار فانی

چند وقت پیش چراغ اتاقم خیلی ناجور شده بود
تا کلیدو میزدی میسوخت
منم خسته شده بودم از بس عوضش کردم
اتاقمم بد جور تاریک میشد
 مردهای خونه هم لامپ ها رو حسابی با زور پیچونده بودن٬ دفعه آخر اون قسمت فلزی لامپ جدا شد و فقط قسمت شیشه ایش اومد بیرون
صنلدی رو گذاشتم و رفتم بالا که اون تیکه اش رو هم جدا کنم و لامپ جدید بذارم
همین که دستم رو گذاشتم یک دفعه با نیروی نسبتا قوی  پرت شدم پایین
چند لحظه گذشت تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده و  نزدیک بوده شهید شم.
(چون لامپ رو برای درس خوندن و خدمت به جامعه میخواستم)

به کسی نگفتم
ولی این باعث شد حسابی برم تو فکر...
فکر اینکه به چیه دنیا دل بستم
انهمه کار نا تموم... حرفای نگفته
پس عزیزام چی؟
اگه میمردم تا چه حد معلوم بود مقصدم کجاست

فکر اینکه آدم ممکنه اینقدر راحت بمیره٬
 نمیدونم....
ما آدما٬ انگار باید هر چند وقت یک بار٬ یک تلنگر بخوریم و بیدار بشیم ...
  هر چند وقت یک با٬ر باید پرت شیم پایین


 

پ.ن: شکر خدا فرداش برق کار اومد و مشکل بدون پرتاب کسی٬ حل شد
منم از فرصت استفاده کردم و چند نکته ایمنی رو هم جویا شدم
من باب پیشگیری :دی




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :