تبلیغات

هدی ِ دانشجو

درسا زیاده...
اونقدر كه یادم رفت روز دانشجو رو بر خودم گرامی بدارم ... :دی
اونم بعد این همه سال دانش اموز بودن!
به فال نیك میگیرم !!


خونه من

 

این چند وقته كه مشغول تعویض سیستم دو تا آسانسور كوچیكای ساختمان هستن, برای 13 طبقه 10 واحدی فقط یك آسانسور نسبتا بزرگ مونده.
تازه دارم قیافه های همسایه هامونو كشف میكنم... فكر كنم خیلیا اولین باره همدیگرو میبینن... بعد از چندین سال همسایگی .
صبحا كه تقریبا تو هر طبقه وایمیسه, جمعیتی میشیم !
درسته , حرفا عمرا خارج از كادر آب و هوا باشه.... ولی خیلی دوست داشتیه.
البته ماجرا یك جنبه منفی هم داره :
اونم برای بعضیا كه از شكلك در اوردن جلوی آیینه خیلی خوششون میاد :دی


اختلاف نسل ها !

 

*داشتم یكی از خاطره های سفر پارسال به فرانسه رو برای مامان تعریف میكردم... اون شب كه با بچه ها ساعت 2 نصفه شب بیرون هتل قرار گذاشته بودیمو تو جنگل و جاده های روستای دور از شهر كلی همدیگرو ترسوندیم...
رسیدیم به یه قبرستون كوچولو از همونا كه تو سریالای خارجی میبینیم... از اونا كه شبیه یه باغچه گله.
ولی خوب طرفای ساعت سه نصف شب كمتر كسی جرات كرد با ما بیاد تو ... و حتی به پیشنهاد قایم موشك بازیه بنده جواب رد داده شد...! البته اگر از اون موجودات موزی موذی گروه كه با ملافه های سفید از دیوار پشتی پریدن جلوی ما و مو به تنمان سیخ كردن بگذریم... شب آرام و دلپذیری بود.
آسمون جا كم داشت برای اون همه ستاره...
درسته كه برگشتنه مورد مواخذه شدید قرار گرفته و نزدیك بود برمون گردونن خونه ولی شكر خدا مساله به جاهای باریك كشیده نشد.

*مامان كه اینو شنید.... با حالتی بسیار نوستالژیك به سالها پیش پرواز كرده و خاطره شیرینی رو که تا اونموقع احد الناسی ازش خبر نداشت رو برامون بازگو كرد.... "ما رو برده بون جمكران وقت دعا به ما و معلممون حالت خیلی روحانی دست داد و رفتیم وسط بیابون برا دعا خوندن.... همون وقت بود كه یه گربه اومد و از وسط ما رد شد.... خیلی ترسیدیم... یه مشت دختر چقدر جیغ و داد زدیم ... " و تنهایی شروع میكنه به خنده ( كه صد البته ما هم همراهیش میكنیم)

*خواهر كوچیكم رو امسال میخوان یك هفته, ببرن نیویورك...همون كه تو آمریكاس :دی
فكر میكنید اون با چه جور خاطره ای برگرده... ؟
البته بنده از شدت حسادت , هنوز به این نكته توجهی نكردم !


چند احساس مختلف

سر زنگ شیمی بعضی از  متنایی كه میاره روی تابلو , توی كتاب به همون  ترتیب نوشته نشدن, بنابراین  وقتی یه بخش جدیدی رو شروع میكنه صدای ورق زدن 700 نفر رو میشنوی كه دارن دنبال صفحه مورد نظر میكردن.
خوب تو هم به عنوان یك دانشجوی مفید در جامعه نمیتونی دست رو دست بذاریو ببینی ملت علاف یك شمارن.
 و چقدر زیباست وقتی با همین احساس مفید بودن(!)  و با صدای نسبتا بلند , شماره یك صفحه ای رو بگی و همه با شادی برن سراغش .
و وقتی ببینن اصلا ربطی نداره ....

و كلا چقدر جالبه احساس كنف شدن بقیه
...


یو ها ها :دی


physique 1

....10/10 
.......9/10
......8.5/10
........2.5/10
.............2/10

این نام دیگر پله ها ی ترقی است.
و من شادم ! :))


میلادش مبارک

 

 دلی ، که قبله گهش ، خاک ِ آستان ِ رضا شد
 دگر ،رها نکند ، آستین ِ قبله نما را


ماه رجب...حرم امام رضا (ع)...
تابستون 1386





فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :