درسا زیاده...
اونقدر كه یادم رفت روز دانشجو رو بر خودم گرامی بدارم ... :دی
اونم بعد این همه سال دانش اموز بودن!
به فال نیك میگیرم !!
هدی ِ دانشجو
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- دلم
- بچه های خوب
- این چند وقت
- نوروز 89
- بزرگ
- قایق دلم
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- لیست آخرین پستها
- اردیبهشت 1389
- فروردین 1389
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
خونه من
این چند وقته كه مشغول تعویض سیستم دو تا آسانسور كوچیكای
ساختمان هستن, برای 13 طبقه 10 واحدی فقط یك آسانسور نسبتا بزرگ مونده.
تازه دارم قیافه های همسایه هامونو كشف میكنم... فكر كنم خیلیا اولین باره همدیگرو
میبینن... بعد از چندین سال همسایگی .
صبحا كه تقریبا تو هر طبقه وایمیسه, جمعیتی میشیم !
درسته , حرفا عمرا خارج از كادر آب و هوا باشه.... ولی خیلی دوست داشتیه.
البته ماجرا یك جنبه منفی هم داره :
اونم برای بعضیا كه از شكلك در اوردن جلوی آیینه خیلی خوششون میاد :دی
اختلاف نسل ها !
*داشتم یكی از خاطره های سفر پارسال به فرانسه رو برای مامان
تعریف میكردم... اون شب كه با بچه ها ساعت 2 نصفه شب بیرون هتل قرار گذاشته بودیمو
تو جنگل و جاده های روستای دور از شهر كلی همدیگرو ترسوندیم...
رسیدیم به یه قبرستون كوچولو از همونا كه تو سریالای خارجی میبینیم... از اونا كه
شبیه یه باغچه گله.
ولی خوب طرفای ساعت سه نصف شب كمتر كسی جرات كرد با ما بیاد تو ... و حتی به
پیشنهاد قایم موشك بازیه بنده جواب رد داده شد...! البته اگر از اون موجودات موزی
موذی گروه كه با ملافه های سفید از دیوار پشتی پریدن جلوی ما و مو به تنمان سیخ
كردن بگذریم... شب آرام و دلپذیری بود.
آسمون جا كم داشت برای اون همه ستاره...
درسته كه برگشتنه مورد مواخذه شدید قرار گرفته و نزدیك بود برمون گردونن خونه ولی
شكر خدا مساله به جاهای باریك كشیده نشد.
*مامان كه اینو شنید.... با حالتی بسیار
نوستالژیك به سالها پیش پرواز كرده و خاطره شیرینی رو که تا اونموقع احد الناسی
ازش خبر نداشت رو برامون بازگو كرد.... "ما
رو برده بون جمكران وقت دعا به ما و معلممون حالت خیلی روحانی دست داد و رفتیم وسط
بیابون برا دعا خوندن.... همون وقت بود كه یه گربه اومد و از وسط ما رد شد.... خیلی
ترسیدیم... یه مشت دختر چقدر جیغ و داد زدیم ... " و
تنهایی شروع میكنه به خنده ( كه صد البته ما هم همراهیش میكنیم)
*خواهر كوچیكم رو امسال میخوان یك هفته, ببرن
نیویورك...همون كه تو آمریكاس :دی
فكر میكنید اون با چه جور خاطره ای برگرده... ؟
البته بنده از شدت حسادت , هنوز به این نكته توجهی نكردم !
چند احساس مختلف
سر زنگ شیمی بعضی از متنایی كه میاره روی تابلو , توی
كتاب به همون ترتیب نوشته نشدن, بنابراین وقتی یه بخش جدیدی رو شروع
میكنه صدای ورق زدن 700 نفر رو میشنوی كه دارن دنبال صفحه مورد نظر میكردن.
خوب تو هم به عنوان یك دانشجوی مفید در جامعه نمیتونی دست رو دست بذاریو ببینی ملت
علاف یك شمارن.
و چقدر زیباست وقتی با همین احساس مفید بودن(!) و با صدای نسبتا بلند
, شماره یك صفحه ای رو بگی و همه با شادی برن سراغش .
و وقتی ببینن اصلا ربطی نداره ....
و كلا چقدر جالبه احساس كنف شدن بقیه
...
یو ها ها :دی
physique 1
.......9/10
......8.5/10
........2.5/10
.............2/10
این نام دیگر پله ها ی ترقی است.
و من شادم ! :))
میلادش مبارک
دگر ،رها نکند ، آستین ِ قبله نما را
ماه
رجب...حرم امام رضا (ع)...
تابستون 1386
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم
تبلیغات