تبلیغات

روزی پربار

دیروز یكی از كانالای تلوزیونی اومده بود یك گزارش از دانشگاه ما گرفته بود و خلاصه انگار منو نشون داده بودن... البته طبق معمول وقتی كه باید اخبار ببینم ندیدم
صبحیه سرایدارمون بهم گفت ولی مگه ول میكرد... همه اخبار رو بهم گفت... بنا بر این دیرم شد.
خلاصه چون همه فهمیدن كه من امسال سال اول هستم... نمیتونستم به خودم اجازه بدم تو گزارش سال بعد هم تو همون كلاس نشونم بدن, مردم چی میگن اخه ?!
برا همین درست بعد از اتمام درس رفتم كتابخونه سخت درس بخونم....چقدرم بلدم !
جا نبود... به زور جا پیدا كرده بودم كه بغل دستیه بلند شد و یكی اومد كنارم نشست.... انرمال!!
رووانی بود... یهو داد میزد... كتابشو با صدای بلند میخوند... میزد رو میز... خیلی موقعیت جالبی بود !
برا همین خیلی درس خوندم...!
عصری كار عملی تو ازمایشگاه زیست... باید اب دهن هامون رو میجوشوندیم بعد سرد میكردیم... بعد قاطی میكردیم خلاصه یه عالمه كثافت كاری... اشانتیون اب دهن من رو یكی اشتباهی برداشته بود.... هر چقدرم پرسیدم كی تف منو دزدیده همه فقط لبخند میزدند و كنایه!



هدی بیست ساله از بروكسل


دانشگاه


داشتیم خدا خدا میكردیم كارای عملیمون بیفته اول هفته ساعتای بعد از ظهر... میگن سخته... اولش امتحان هستش و باید حسابی اماده كنی...
رفتم دیدم دو تاشون با هم افتادن اخرین روز هفته تا ساعت هفت و نیم شب.


گل بود به سبزه نیز اراسته شد.


...خیلی عجیبه

i

  -میرفتم یه جایی ٬ یه خانوم ِ به نظرم خیلی خوشگل بود... ظهری که برگشتم با یک اتوبوس دیگه ٬دیدم نشسته جلوم.
-تو خیابون ماشین خیلی خوش رنگ بود ...خوشم اومد ... عصری که برمیگشتم همون ماشین با همون راننده تو یه خیابون دیگه از رو به رو رد شد.
-تو مترو ...اونور شهر٬ یکی نظرمو جلب کرد٬ عینکش خیلی شیک بود... فرداش طرف خونه میومدم همون مرد با همون عینک(!) داشت با بچه اش  خیابون رو عبور میکرد.
-یک پیرمرد تو خیابون به نظرم بلژیکی اومد...جالب بود برام. از پیرمردا خوشم میاد. چند روز بعد همون رو تو ایستگاه مترو خیلی دور از اون خیابون در حال عربی صحبت کردن دیدم.
-چند روز پیش سوار مترو شدم... یگ گروه جوون خیلی سر و صدا میکردن. (شوخی وانتی) پس فرداش که داشتم میرفتم همون جا... تو همون مترو ... همون واگن(اینم دیگه خیلی زور داره!) همون گروه داشتن سر و صدا میکردن!

-امروزم که دیگه آخرش بود... تو مترو جزوه زیستمو  در اوردم درس امروز رو دوره کنم. سنگینی یه نیگا رو همش حس میکردم. سرمو بلند کردم دیدم یک جوون نشست رو به رو... به خوندن ادامه دادم. 
در ورودیه اپارتمان رو که باز کردم دیدم همون پسره وایساده منتظر آسانور !! بعد گفت شما رو من یه جایی ندیدم...؟خدایی اصلا حوصله نداشتم... گفتم آره بیشتر شما من رو دیدی! تو مترو...
خندید... گفت اینجا خونه پسر عمومه.

عجیب نیست...؟




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :