تبلیغات

دانشجوی دندون پزشکی

 


کلاسای آمادگی گذاشتن... برای تازه واردا.صبح ٬یک ربع به نه کلاس داشتم.
ساعتم زنگ نزده بود... خیلی اتفاقی بیدار شدم دیدم نُه  و نیمه.عصبانی شدم ولی خوب خیلی زود بیخیال٬ گرفتم خوابیدم به امید کلاسای بعد از ظهر !
بیدار که شدم آماده شم... رفتم تو سالن دیدم تازه ساعت  ده ِ !

ساعتم هنوز با وقت ایران تیک تاک میکنه.

اینم اولین روز دانشگاه.

 

حالم اصلا خوب نیست... دلم شور میزنه... زیاد.
دوواقع می ترسم....  می ترسم شاید چون انتخابم یهویی شد!
 
یک دفعه ای از رشته ای که بدم میومد خوشم اومده.
رشته ای نه چندان ساده

ولی میگن  طبیعیه...
 هر کسی از شکست می ترسه.
خوب منم هیچ فرقی با بقیه ندارم.

خدا خودش بزرگه ;)

 


بازگشت

 

 

          "  خونه٬
خونه قشنگه هم خونه  "

 

ولی عجیب بوی غربت میده...


... مرغ سحر

 کاخ نیاوران٬ خاطره هاش بیشتر شد.
من عاشق لوسترای صاحبقرانیه شدم!

امشب رفته بودیم کنسرت شجریان.یکم اونور تر از عالی.
 البته مها وسطاش خوابش برد...
خیر سرم برده بودمش برا تولدش ! نمیدونم٬ شاید من نمی تونم برنامه ها رو با رده سنی تطبیق بدم... چن وقت پیشم دختر خاله کوچولو هامو برده بودم سینما  روز سوم... سی ثانیه بند نمیشدن رو صندلی. برگشتنه سارا با چن نفر دوست شده بود رویا هم میگفت پول سبز ه ی منو پس بده.

دیگه کسی رو با من نمیفرستن بیرون

پنجشنبه میریم  طرفای گرمسار ستاره ببینیم...

امسال اصلا دوست ندارم برگردم. سعی میکنم چشمم به تقویم نخوره!
دیگه آخرای خوش گذرونیه...
قرار زندگی جدی بشه.

پس من  کی جدی میشم؟




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :