تبلیغات

برادر خوب من

صبح زنگ اول ریسک امتحان تاریخ زیاد بود گفتم دیر برم... کلا ریسک تاریخی ضررش زیاده.
هادی آماده ...همچین مردونگی اوت کرده بود: هدی بیا با ماشین برسونمت.
این ماشین ما چون بابام دیگه نیست ٬ مالیاتش مونده هیچ٬ بیمه شم تموم شده٬ هادی هم که هنوزگواهینامه نداره.
البته سوار شدما باهاش... ولی وقتی نمیخوام اینا به نظر بهانه های پیش پا افتاده ای نیستن.
- نه٬ بیخیال. میخوام دیر برسم.
- یعنی چی آخه ؟! سه روزه نرفتی...عشقی بازیات زیاد شده ها ! بیا بریم... پشیمون میشیا. ایکی ثانیه میرسیم. رانندگیو حال کن.

 

راحت صبحونه خوردم... سلانه سلانه رفتم بیرون... رسیدم دیدیم اخوی عزیز چروک شده٬ اون گوشه نشسته جلو در بسته ی مدرسه...
- ا هادی جان چی شد؟!
- ترافیک گیر کردم.

 

موندم چرا... ولی همچین روحم جلا یافت !




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :