صبح زنگ اول ریسک امتحان تاریخ زیاد بود گفتم دیر برم... کلا
ریسک تاریخی ضررش زیاده.
هادی آماده ...همچین مردونگی اوت کرده بود: هدی بیا با ماشین برسونمت.
این ماشین ما چون بابام دیگه نیست ٬ مالیاتش مونده هیچ٬ بیمه شم تموم شده٬ هادی هم
که هنوزگواهینامه نداره.
البته سوار شدما باهاش... ولی وقتی نمیخوام اینا به نظر بهانه های پیش پا افتاده
ای نیستن.
- نه٬ بیخیال. میخوام دیر برسم.
- یعنی چی آخه ؟! سه روزه نرفتی...عشقی بازیات زیاد شده ها ! بیا بریم... پشیمون
میشیا. ایکی ثانیه میرسیم. رانندگیو حال کن.
راحت صبحونه خوردم... سلانه سلانه رفتم بیرون... رسیدم دیدیم
اخوی عزیز چروک شده٬ اون گوشه نشسته جلو در بسته ی مدرسه...
- ا هادی جان چی شد؟!
- ترافیک گیر کردم.
موندم چرا... ولی همچین روحم جلا یافت !
تبلیغات