ما رو هم بازی دادن.... ممنون از دعوت علی
سیاه که زهرا دعوتش کرده بود که اونم
طهورا بازیش داده بود اونم ارادتمنده نگارنده
بود... (خواستم بگم بازی الکی نیست !)
۱.خونمون با خونه بی بی زیاد فاصله نداشت.... ولی یک کوچه ی بلند
تاریک رو بخوایم نخوایم باید طی میکردیم... خیلی میترسیدم. هی تند تند پشت
سرمو نیگا میکردم کسی نباشه. اینقدر جلوی بابام راه میرفتم که همش پاهاش گیر
میکرد به پاهام٬ کفشام در میومد... ( تحملم سخت بود!)
البته از تاریکی هنوز هنوز میترسم٬ خصوصا وقت تنهایی ... که به کسی ربطی نداره!
:دی
۲.یادمه یک باز از خواب بیدار شدم...چشام همینجوری که باز بود دیدم
رو پتوم سوسکه راس راست داره رو شکمم راه میره میاد طرف صورتم... فکر کنم جیغی که
زدم از خاطره ها پاک نمیشه. دیگه هیج وقت رو اون تخت نخوابیدم.
۳.چن سال بعدش مقطع ابتدایی... یه بار وقتی رفته بودم بالای آب
خوری که از رو دیوار حیاط مدرسه٬ دختر خاله هامو تو پارک ببینم٬ ناظممون از
پنجره ی دفتر منو دید و همچین یکی خوابوند تو گوشم کل وجودم سوت کشید.
خداییش از این یکی ناجور حساب میبردم... لولوی کودکی هام...
همممم ... دیگه؟!چیزی خاصی یادم نیست.
من کلا بچه نترسی بودم... باور کنید![]()
دعوت ماهم برای : هدی ٬آمنه٬ امین٬ میرزا
گوش و محمد و سکرتر و نیما
تبلیغات