پارسال که خبر خواستگاری و بعد هم نامزدیه یکی از بچه های دوران دبیرستان شد، همه خیلی ذوق کردیم و براش خوشحال بودیم. البته تقریبا برامون عجیب بود، میگفتیم هنوز سنمون کمه و عمرا خودمون همچین کاری انجام بدیم.
ولی این بخت گشایی کماکان ادامه داشت
و چند روز پیش خبر زایمان یکی شون هم به گوش میرسید
دو هفته ی دیگه جشن عروسی یکی از دوستای خیلی صمیمیمه، نشسته بودیم دور هم و کارتای عروسی رو مینوشتیم، اسم هر کی رو که میذاشتیم تو لیست، کلی خاطره زنده میشد، کلی شوخی و خنده و مسخره بازی.
بعضی وقت ها دلمون میخواد زود بگذره
ولی بعضی وقت های دیگه اینقدر زود گذشته که میشینیم و حسرت میخوریم
شاید اون جمع صمیمی ، اون ده دوازده دختر شاد ،هیچ وقت دیگه مثل سابق دور هم جمع نشن
مسولیت ها اینقدر زیاد شده باشه که حتی تلفن زدن هم براشون سخت باشه و این دوستی ها رفته رفته کم رنگ بشن
ولی تو اگه یکی از دوستات خوشبخت باشه، براش خوشحالی، حتی اگر دیگه نشه ببینیش
پ. ن : یکی از دوستام رو همیشه به خاطر طرز غذا خوردنش مسخره میکردیم، همه ی افراد دور میز تازه شروع میکردن به چشیدن که خانوم غذاش رو تموم کرده بود و ناخنک میزد به بشقابای دور بریا، البته بماند که ممکن نبود لباساش جون سالم به در ببره.
همیشه بهش میگفتیم دختر جان یکم آروووووم ، خانومانه غذا بخور، لطیف باش، پرستیژ داشته باش. ولی درست بشو نبود!
وقتی بهم گفت که شوهرش تو رستوران دیدتش و عاشقش شده
چیزی برای گفتن نداشتم :دی
تبلیغات