روزی نور جهان در محوطه با صفایی گردش میکرد٬ جهانگیر که
شاهزاده جوانی بود دنبال چیزی میگشت و دو کبوتر در دست داشت.نور جهان را دید٬
کبوتر ها را به وی سپرد. وقتی برگشت٬ یکی از کبوتر ها را ندید.
از نورجهان پرسید : یک کبوتر چه شد؟
نور جهان گفت: پرواز کرد!
چهانگیر گفت: چطور پرواز کرد؟!
نور جهان کبوتر دومی را رها نمود و گفت: این طور پرواز کزد...
تبلیغات