تبلیغات

خونه

امروز خونمون مولودی داشتیم...
یک چند روزی هست که همه از کار و درس افتادیم برای این مهمونی ...
در حدی که تا همین پریروز داشتیم سالن رو رنگ میزدیم
مامانم یک رنگ سبز - به گفته خودش: آرامش بخش- رو برای دیوارا خریده بود... سالن الان سبزه٬ بااینکه مبلمانمون قرمز و قهوه ایه.
من سعی میکنم کمتر چشمم به دیوارای سالن بخوره...حداقل اون قسمت هایی رو که قرمز و سبز با هم تو یک کادر هستن.  میترسم مریضی اعصاب بگیرم.
بابام دیشب رسید.
چون تو فرودگاه بغداد تصادفا یکی از دوستای قدیمیش رو که الان مسئول کل خطوط هواپیمایی ِ نمیدونم کجا رو دیده از بغداد تا سوریه تا پاریس تا بروکسل همش بیزنس کلاس سوار شده و هتل هفشت ده ستاره خوابیده٬ مبلمان خونه دیگه به چشمش نیست.
خیلی خندیدم وقتی علت سبز بودن دیوار هارو  جویا شد
آخر شب نتیجه میگیریم که بعد از امتحانای آخر ترم برای خشنود سازیه همه٬ رنگ رو عوض کنیم.
هادی برادرم٬  به بهانه اینکه گوشی با دوربیین
۵ مگا پیکسل پسرونس-سوغاتیه مامانم رو کش میره.
مها خواهرم با همه شلختگی هاش... این چند روزه به طور عجیبی همش جمع و جور میکرد
ظهر که بابا داشت میرفت بیرون٬ بهش اشاره کردم که گونش رو پاک کنه٬ من نمیدونم چرا ماتیکی شده بود.
مامانم هم بعد از کلی تمرین امروز شعر خودش رو برای مهمونا خوند
یک شعر خیلی قشنگ برای حضرت محمد...


من این خانواده ی کوچیک رو٬
میون چند تا دیوار سبز٬
چقدر زیاد دوست دارم...




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :