تبلیغات

دیار فانی

چند وقت پیش چراغ اتاقم خیلی ناجور شده بود
تا کلیدو میزدی میسوخت
منم خسته شده بودم از بس عوضش کردم
اتاقمم بد جور تاریک میشد
 مردهای خونه هم لامپ ها رو حسابی با زور پیچونده بودن٬ دفعه آخر اون قسمت فلزی لامپ جدا شد و فقط قسمت شیشه ایش اومد بیرون
صنلدی رو گذاشتم و رفتم بالا که اون تیکه اش رو هم جدا کنم و لامپ جدید بذارم
همین که دستم رو گذاشتم یک دفعه با نیروی نسبتا قوی  پرت شدم پایین
چند لحظه گذشت تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده و  نزدیک بوده شهید شم.
(چون لامپ رو برای درس خوندن و خدمت به جامعه میخواستم)

به کسی نگفتم
ولی این باعث شد حسابی برم تو فکر...
فکر اینکه به چیه دنیا دل بستم
انهمه کار نا تموم... حرفای نگفته
پس عزیزام چی؟
اگه میمردم تا چه حد معلوم بود مقصدم کجاست

فکر اینکه آدم ممکنه اینقدر راحت بمیره٬
 نمیدونم....
ما آدما٬ انگار باید هر چند وقت یک بار٬ یک تلنگر بخوریم و بیدار بشیم ...
  هر چند وقت یک با٬ر باید پرت شیم پایین


 

پ.ن: شکر خدا فرداش برق کار اومد و مشکل بدون پرتاب کسی٬ حل شد
منم از فرصت استفاده کردم و چند نکته ایمنی رو هم جویا شدم
من باب پیشگیری :دی




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :