دوستی
تا حالا شده حس کنید نقش خیلی مهمی تو زندگیه یکی از دوستاتون دارید
یا اینکه حرفتون خیلی و شاید بیشتر از حد لازم ارزش داشته باشه
منظورم خانواده یا شریک زندگی نیست
فقط یک دوست نزدیک
اینکه منتظر باشه شما براش چه تصمیمی میگیرید
شما نظرتون راجع به فلان برنامه یا فلان شخص چیه
شما خوشتون میاد یا نه
همیشه حرفاش سوالی باشه
و شما قشنگ حس کنید مسولیت رو
این جوابی رو که الان دادید
ممکنه بدون فکر انجام بشه
البته بعضیا دوست دارن ،
دوست دارن حاکم باشن
ولی من از آدمای ضعیف خوشم نمیاد
چه جور برخوردی میشه باهاش داشت؟ اینکه همیشه پیشش باشیمو براش نقشیو بازی کنیم که دوست داره، چون براتون عزیزه، یا فاصله بگیریم که رشد کنه؟
یا اینجور آدما طبیعتشون همینه؟ اگه شما دوری کنید شخص دیگه ای جاتون رو میگیره و چه بسا از این وضع سوء استفاده کنه...
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- کاش
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- آسمون
- چرا آیا
- این چند سِنت
- من ِ آشپز
- تا یک ماه
- لیست آخرین پستها
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- دی 1387
- آبان 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
من هنوز روزهایم آفتابی است
وبلاگم کمی به هم ریخت
آرشیوم پاک شد
خودم هم به اینجا کوچ کردم
یه خورده که مرتب شد و جون گرفت باز شروع میکنم
روزهای خوبیه، با یک عالمه حس قشنگ
باید ثبت بشن
آفتاب میشود
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شودµ
فروغ
دم بخت
امسال
اینکه
آدم درس بخونه
خیلی درس بخونه
ولی بی نتیجه
خوب میخوره تو ذوقش نه ؟
و من الان در حالت تو ذوق خورده به سر میبرم
امسال ولی شرایط بهتره
هم درسا
هم استادا آشنان
هم خودم آدم شدم
هم دیگه قرار قبول شم
قول
دلمم که آرومه...
22 سالگی من .
۱۳ آبان ِ امسال با بقیه سالا فرق
داشت
یک فرق خوب و دوست داشتنی
یک حس خوب و موندنی
یک هدیه خیلی قشنگ از طرف خود خدا
شکر
خانم خونه
خونه قرار یک ماه بدون مامان بمونه.
به قول همه فقط یک ماه ِ ٬
زود برمیگردن.
تا حالا
"فقط"٬ اینقدر برام گرون تموم نشده بود.
ماه رمضون سختی میشه
بعضی از فکرا ... بعضی از حرفا ...
این دوچرخه رو من چند ماهیه گرفتمش
ولی حجم درسا واقعا خیلی زیاده٬ اصلا نمیشد باهاش رفت گشت و گذار! این چند وقته که
هوا خوب شده٬
گفتم بهانه خوبیه
سوار دوچرخم بودم٬ داشتم میرفتم کتابخونه ی دانشگاه برای درس.
کلید قفل دوچرخه تو جیب شلوارم خیلی اذیت میکرد٬ پیاده شدم و کلید و گذاشتم تو
کیف٬ یک نفس راحتم کشیدم!
بعد فکر اینکه این کلید چقدر چیز مهمیه همه راه باهام بود... گفتم اگه گم شه خیلی
دردسر داره نه می تونم دوچرخه رو جایی بذارم نه دلم ارومه. حتی اتاقک دوچرخه
های آپارتمان خودمون هم امن نیست٬ باید ببرمش بالا... وای اسانسور و راهرو و
اشپزخونه رو باید رد کنم٬ مامان پدرمو در میاره!
فرداش تو راه دانشگاه یهو یاد کلید
افتادم٬ هر چی گشتم نبود. مجبور شدم وسط راه دوچرخه رو برگردونم و همه مراحل ذکر
شده به و اقعیت پیوست!
هر چی گشتم نبود ...
چند روز پیش که باز کلید پیدا شد٬ دو
چرخه دوباره شد وسیله نقلیه بنده.
صبح دیروز هادی هم اومد دانشگاه٬ ازم پرسید دوچرختو کجا میذاری؟ گفتم کنار مترو یک
پارکینگ کوچولو براشون هست. گفت دوچرخه ها زیادن ؟ گفتم آره٬ گفت همه نو بودن ؟
گفتم چقدر میترسونی بابا دوچرخه قفل داره ها کلیدشم ایناها !
عصری که رفتم سراغ دوچرخه٬ نبودش
!همه دوچرخه کناریا سر جاشون بودن ولی مال من ...
- دزد !
ولی به میله آهنی ٬ قفلشو برام گذاشته بود*
٬ لابد جناب آقای دزد میدونسته این قفل و کلید چقدر برام اهمیت دارن.
تو راه برگشت تکرار مداوم جمله ی "فدای سرت" خیلی به روحیم کمک کرد :دی
*باور کنید منظره بسیار دلخراشی
بود.
دلتنگ
خوشه چین
تکه های سخت ِ مین را
از سینه ِ خاک
در می آرد
دور می اندازد
- آه !
خاک دلتنگ
آبش را می خواهد
دانه اش را می خواهد
خیش
خیش اش را
می خواهد
سیما یاری
دیار فانی
چند وقت پیش چراغ اتاقم خیلی ناجور
شده بود
تا کلیدو میزدی میسوخت
منم خسته شده بودم از بس عوضش کردم
اتاقمم بد جور تاریک میشد
مردهای خونه هم لامپ ها رو حسابی با زور پیچونده بودن٬ دفعه آخر اون
قسمت فلزی لامپ جدا شد و فقط قسمت شیشه ایش اومد بیرون
صنلدی رو گذاشتم و رفتم بالا که اون تیکه اش رو هم جدا کنم و لامپ جدید بذارم
همین که دستم رو گذاشتم یک دفعه با نیروی نسبتا قوی پرت شدم پایین
چند لحظه گذشت تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده و نزدیک بوده شهید شم.
(چون لامپ رو برای درس خوندن و خدمت به جامعه میخواستم)
به کسی نگفتم
ولی این باعث شد حسابی برم تو فکر...
فکر اینکه به چیه دنیا دل بستم
انهمه کار نا تموم... حرفای نگفته
پس عزیزام چی؟
اگه میمردم تا چه حد معلوم بود مقصدم کجاست
فکر اینکه آدم ممکنه اینقدر راحت بمیره٬
نمیدونم....
ما آدما٬ انگار باید هر چند وقت یک بار٬ یک تلنگر بخوریم و بیدار بشیم ...
هر چند وقت یک با٬ر باید پرت شیم پایین
پ.ن:
شکر خدا فرداش برق کار اومد و مشکل بدون پرتاب کسی٬ حل شد
منم از فرصت استفاده کردم و چند نکته ایمنی رو هم جویا شدم
من باب پیشگیری :دی
تابستان
امسال دوازده ماه٬ فقط درس.
اگر آخر تابستون نتیحه نداد٬ سال بعد هم همینجور
شاید چون موقع تحویل سال پای کتابام بودم ;)
نمیدونم...
درس که بد نیست٬
ولی دلتنگی چی؟
عجیبه٬
وضعیت بد رو میتونم تحمل کنم ولی هیچ قت بهش عادت نکردم
شایدم عادت کردمو خودم خبر ندارم
و شاید اصلا وضعیت بدی نبوده ...
این روزا
چقدر کلافه ام...
پیوندتان مبارک :دی
تا حالا شده تو یک جشن عروسی نقش مهمون و دکوراتور و آبدارچی و
فیلمبردار و گارسون و آخرشم روفتگر رو بازی کنید؟
اونم دو شب قبل از امتحان؟
البته خوب وقتی عروسی یک یه
بنده خدایی باشه٬ طبیعیه! نه تنها من٬ بلکه ایشونم
مجبور شد خیلی نقشا بازی کنه :))
ولی خیلی خوب بود٬ بعد از چند وقت که سرم فقط تو کتابا بود حسابی چسبید
براشون خوشحالم.
امتحانا
هم شروع شدن
اولیو که جمعه رفتم فقط امضا کردم اومدم. حس بسیار عجیبی داشتم! البته فیزیک
یک که دیگه این صحبت ها رو نداره :دی
فرداییه رو هم که...
خوب عروسی واجب بود :دی
خونه
امروز خونمون مولودی داشتیم...
یک چند روزی هست که همه از کار و درس افتادیم برای این مهمونی ...
در حدی که تا همین پریروز داشتیم سالن رو رنگ میزدیم
مامانم یک رنگ سبز - به گفته خودش: آرامش بخش- رو برای دیوارا خریده بود...
سالن الان سبزه٬ بااینکه مبلمانمون قرمز و قهوه ایه.
من سعی میکنم کمتر چشمم به دیوارای سالن بخوره...حداقل اون قسمت هایی رو که
قرمز و سبز با هم تو یک کادر هستن. میترسم مریضی اعصاب بگیرم.
بابام دیشب رسید.
چون تو فرودگاه بغداد تصادفا یکی از دوستای قدیمیش رو که الان مسئول کل خطوط
هواپیمایی ِ نمیدونم کجا رو دیده از بغداد تا سوریه تا پاریس تا بروکسل همش بیزنس
کلاس سوار شده و هتل هفشت ده ستاره خوابیده٬ مبلمان خونه دیگه به چشمش نیست.
خیلی خندیدم وقتی علت سبز بودن دیوار هارو جویا شد
آخر شب نتیجه میگیریم که بعد از امتحانای آخر ترم برای خشنود سازیه همه٬ رنگ
رو عوض کنیم.
هادی برادرم٬ به بهانه اینکه گوشی با دوربیین ۵ مگا پیکسل پسرونس-سوغاتیه مامانم رو کش میره.
مها خواهرم با همه شلختگی هاش... این چند روزه به طور عجیبی همش جمع و جور میکرد
ظهر که بابا داشت میرفت بیرون٬ بهش اشاره کردم که گونش رو پاک کنه٬ من
نمیدونم چرا ماتیکی شده بود.
مامانم هم بعد از کلی تمرین امروز شعر خودش رو برای مهمونا خوند
یک شعر خیلی قشنگ برای حضرت محمد...
من این خانواده ی کوچیک رو٬
میون چند تا دیوار سبز٬
چقدر زیاد دوست دارم...
گاهی
گاهی احساس میکنم .
..............................
نه این جملهء ناتمام راستش قدیمیست
الان هر جور حساب میکنم
اگر باشی بهتر است.
البته پیش میاد... !
یکم چشام
احساس خستگی میکردن... دوشنبه هفته ٬چون احتیاج به وقت قبلی نداره ٬رفتم
بیمارستان... میگه برنامه عوض شده و باید وقت بگیرید٬ رفتم وقت
گرفتم! برای دو هفته بعد.
دو هفته بعد: دکتر - یادم نیست- فکر کنم یه یک ساعت و نیمی دیر کرد. وقتی اومد
دیدم ایرانیه!
( آهان !!) مامانمو معاینه کرد ولی برای من دیگه خیلی دیر شده بود...انداخت دو
هفته دیگه...
یک روز قبل از ”دوهفته دیگه“: از بیمارستان زنگ زدن؛ شما خانوم هدی هستید؟ بله/
دکترتون برای قرار نمیتونن حاظر حاضر باشن. نزدیکترین وقت بعد هم کمتر از
۲۵ روز دیگه نیست...مشکلی ندارید؟ /- نه ممنون
میشم.
۲۵ روز دیگه : هدی از صبح حوصلش سر رفته! دلش
میخواد یه کاری بکنه...انگار باید یه جایی بره! ولی نمیدونه کجا! شاید یکم دلش
تنگه... پس میره جایی که دیگه دلش تنگ نیست.
وقتی برمیگرده... شب شده. داره ازپنجره بیرونو نیگاه میکنه و غرق
افکارشه(!) که به طور معجزه آسایی یادش میاد امروز باید میرفته چشم
پزشکی !
کلاغه به
خونش نرسید !
میلاد امام رضا(ع) بر تک تکتون مبارک.
...
۱۴ رجب/ 10 شهریور.
فقط روز قبلش اجازه داده بودن ببوسنش و روز پدر رو بش تبریک بگن... با
اینکه شاید حس نمیکرد.
ساعت ۵ عصر شایدم ۵ و
ده دقیقه...
خدا بابا بزرگمو ازم گرفت... خوب گشت ببینه عزیزترین ِ آدما برام کیه.... اونی که
از همه بیشتر دلم براش تنگه... بعد بردش آسمون...
هیچ وقت نگاه آخرشو یادم نمیره...
ولی خیلی نامردیه...دیگه هیچ نگاهی نیست٬ جاشو پر کنه...
انا لله و انا الیه راجعون
روز اول بهار
صبح که طبق معمول دیرم شده بود بعد از سلام با سریدار-که به
بهانه طی کشیدن٬ هر روز صبح تقریبا ۷۰ درصد
اخبار آپارتمان رو دریافت میکنه-وقتی چشمم خورد به منظره بیرون یک لحظه حس کردم
تازه شدم... درخت روبه رو پر از شکوفه شده بود...بدجور به دلم نشست.
دوربینم همرام بود.سعی کردم همون نگاه اولمو قاب کنم... پشت چارچوب در.
بعضی از لحظه ها هست٬ دوست دارم ثبت بشن... برای همیشه.
انگار میترسم روزی بیادو یادم بره که چقدر ساده ولی با تمام وجود لبخند
میزدم.
شب شده بود و ما هنوز دنبال کسب علم و دانش٬ یک لحظه چشمم خورد
به پنجره آزمایشگاه٬ باور نکردم... رفتم جلوتر... نه ٬انگار جدی داشت برف میومد!
مثل بچه ای که عاشق عروسک پشت ویترین ِ از جلوی پنجره جم نمیخوردم.
آسمون چقدر بلا شده...
بعد از بیست و یک سال زندگی تازه فهمیدم شب زیر برف قدم زدن٬ چقدر کیف داره.
درخت صبحیه رو بگو٬ دلم براش سوخت.
بعضیا چه زود فریب میخورن...
کلمه های مامان برای بابا -
هنگام رفتن خوب به من نگاه کن
بگذار روی سیاهی چشمانت نقش ببندم
مثل ماه که هر شب روی رودخانه نقاش می شود
خدای من چقدر خوب است
حالا من تا همیشه در نگاهت خواهم بود
به هر کجا که که میروی
به هر کجا که می آیی
من با تو می آیم٬ من با تو میروم
خدای من چقدر خوب است
یک همسفر سبک و نزدیک
سبکتر از یک بوسه ٬نزدیک تر از یک آغوش
خدای من چقدر خوب است.
بشری موسوی شوشتری
اسفند ۱۳۸۶
پ.ن. : خیلی
زود گذشت این یک ماه ٬ آخه خوب بود. دلمون برای مرد خونه تنگ میشه...
پ.ن. ۲
: تاحالا شده بعد از یک تلفن( کمی غیر منتظره ) چند دقیقه گوشی رو دستون
بگیرید و همینجوری بهش لبخند بزنید ؟
درسته... بستگی داره ! ;)
باباتی
ایندفعه شیش ماه شد ؟
نمیدونم٬ ولی دلم خیلی بیشتر از شش ماه تنگ شده بود.
هفته پیش رسید
میخوند
حتی وقتی ضبط خاموش بود...
مامانم.
امید جانم ز سفر باز آمد
شكر دهانم ز سفر باز آمد
چشممون روشن
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم