تبلیغات

رشد و توسعه

نوع مطلب :آفتابی ها، 

کنترل دستم بود و همینجوری کانالا رو عوض میکردم
کانال جام جم  یک برنامه ای داره به اسم رشد و توسعه
تیترش زیاد جذاب نبود
عوض کردم ولی تو همون حین یارو مجریه داشت میگفت که بله جناب سرهنگ شرایط ورود کشور رو با ماشین برای بیننده ها ...
که زود برگشتم ببینم چی میگه
ما تقریبا 4 سال پیش با ماشین رفتیم ایران ، چشمتنون روز بد نبینه، حسابی لب مرز و بعدش تو خود ایران اذیت شدیم
برای همین جدی دلم میخواست ببینم جناب آقای سرهنگ چی دارن بگن
که صد البته جز تعریف و صد آفرین از سیستم و خوش آمد گویی به ماشین های خارجی که قرار ازشون با آغوش باز استقبال بشه و چنت صد تا تعارف با مجری چیزی تحویل نداد
همین که شماره ها رو زیرنویس کردن گوشیو برداشتم و زنگ زدم . فکر کنم اولین نفر بودم چون خیلی سریع گرفت
مرد پشت خط پرسید سوالتون چیه
گفتم میخواستم ببینم لب مرز دقیقا چه مدارکی لازمه  و چند تا انتقاد کوچیک هم دارم . چون همچین تجربه ای داشتم-  که اگه لطف کنید به خود جناب سرهنگ عرض میکنم
-(لحن صدا عوض شد) نه خانوم چه انتقادی لطفا اینجا بگید دقیقا صحبتتون چیه
-++++++++
-  گوشی دستتون باشه وصل میکنم
 و من همیوجوری منتظر بودم
تقریبا ده نفری با سرهنگ صحبت کردن:  کلی تعارف کلی سوالای بی ربط کلی تعریف کلی تمجید کلی تشکر و حتی یک میان برنامه
      ولی هیچوقت نوبت من نشد


...

نوع مطلب :شب تابی ها، 


شنبه را
با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

                                                                                                       مصطفی مستور 




پ.ن. : عیدمون مبارک


وقت ِ بودن


کم کم
 دیگر هر جا " من " باشد " تو " هست
 عین چای و قند
 که دیگر حالا آن چنان با هم جفت شدند
 که همه می گویند
 از عهد ِ عتیق یا حتی از روز ِ ازل
 این ها برای هم زاده شدند
 و با هم بوده اند - عین ِ یک روح در بدن های جدا -
انگار نه انگار که قند
 تازه از بند ِ نی ها آزاد شده
 انگار نه انگار که چای
 سال های بسیار
 در بند ِ علف های هرز
 گمنام و سرگشته
 از این خاک
به آن خاک ِ تلخ
 گشته و گشته
تا
رسیده به قند
 
                                                           سیما یاری

 

پ.ن. : یک سال حس خوب
پ. ن.  : ادامه دارد...


چرا بدون اجازه ؟

چند روز پیش صبح تو روزنامه ای که تو مترو پخش میکنن - Metro - عکس یک موجود خیلی بد ترکیب(یک چیز تو مایه های خرس و گاو سگ هار) رو گذاتشه بودن با یک مقاله ای راجع بهش.
من به یاد ایام مدرسه و شوخی های اون دوران یک sms برای بچه ها فرستادم، با این محتوا:
عکست رو بالای صفحه ی 4 مترو گذاتشن، حتما ببین


- واقعا چه لطف بزرگی ، کاش شماره تلفنم رو هم میذاشتن، خسته شدم از مجردی
- این روزنامه رو من هیچ وقت نمیخونم ، ولی با شناختی که از تو دارم باید عکس بسیار زیبایی باشه، ممنون
- :)) برو بمیر ! عکس تو هم تو صفحه  12 (واقعا عکس بدی بود :دی  )
- من تو facebook رو عکس باربی تگت میکنم تو اینجوری ؟
-اتفاقا قبل از sms ات دیده بودمش، و یاد اون عکسی افتادم که فلانی فلان روز ازت گرفته بود...یادته ؟ (کوفت)
- از وقتی که رفتی دانشگاه خیلی بی نمک شدیا :دی
.و چن تا فخش و بد و بیرا که  جاش اینجا نیست
.
.
 این جواب بچه های مدرسه بود، ولی اشتباهی که کردم فرستادن این پیامک برای چن تا از بچه های دانشگاه بود که به صورت کامل با اخلاقیت بنده اشنا نبودن

یکیشون تا شب نمیدونم چند بار زنگ زد و پیام گذاشت که آخه چرا عکسم تو روزنامس؟ من امروز همش کلاس تشریح داشتم نتوستم برم مترو، و کلی التماس که روزنامه رو فردا بیار من عکسمو ببینم  (فرداش واقعا شرمگین بودم) لازم به ذکر که ایشون یکی از شاگرد ممتازای دانشگاس،ولی جدی نمیدونم چرا اینقدر دوزاریش کجه.

این یکی رو گوش کنید : دوستم دیروز اومد گفت هدی فلانی 4 روزه روزنامه رو با خوش میاره میخواد ببینتت کلی هم عصبانیه
اینجا بود که واقعا توبه کردم
داشتیم میرفتیم ناهار که دیدمش، روزنامه رو از کیفش رو اورد و گفت هدی آخه یعنی چی؟ گفتم بخدا شوخی کردم معذرت میخوام ، یعنی فکر نمیکردم ناراحت بشی، آخه زیادم شبیهت نیست که بعد گفت نخیر به خاطر عکس نیست ، به خاطر اینکه من وسط کلاس فیزیک که sms تو گرفتم هر چی از بغل دستیام پرسیدم هیچکی روزنامه رو نداشت منم از کلاس زدم بیرون دنبال روزنامه و از خودم میپرسیدم آخه چرا عکسم رو گذاشتن ؟ چرا بدون اجازه ؟ چطوری ممکنه؟؟؟؟
اون داشت با ناراحتی تعریف میکرد ، من از شدت خنده نمیتوستم راست وایسم







زندگی


پارسال که خبر خواستگاری و بعد هم نامزدیه یکی از بچه های دوران دبیرستان شد، همه خیلی ذوق کردیم و براش خوشحال بودیم. البته  تقریبا برامون عجیب بود، میگفتیم هنوز سنمون کمه و عمرا خودمون همچین کاری انجام بدیم.
ولی این بخت گشایی کماکان ادامه داشت
و چند روز پیش خبر زایمان یکی شون هم به گوش میرسید
دو هفته ی دیگه جشن عروسی یکی از دوستای خیلی صمیمیمه، نشسته بودیم دور هم و کارتای عروسی رو مینوشتیم، اسم هر کی رو که میذاشتیم تو لیست، کلی خاطره زنده میشد، کلی شوخی و خنده و مسخره بازی.

بعضی وقت ها دلمون میخواد زود بگذره
ولی بعضی وقت های دیگه اینقدر زود گذشته که میشینیم و حسرت میخوریم
شاید اون جمع صمیمی ، اون ده دوازده دختر شاد ،هیچ وقت دیگه مثل سابق دور هم جمع نشن
مسولیت ها اینقدر زیاد شده باشه که حتی تلفن زدن هم براشون سخت باشه و این دوستی ها رفته رفته کم رنگ بشن
ولی تو اگه یکی از دوستات خوشبخت باشه، براش خوشحالی، حتی اگر دیگه نشه ببینیش


پ. ن : یکی از دوستام رو همیشه به خاطر طرز غذا خوردنش مسخره میکردیم، همه ی افراد دور میز تازه شروع میکردن به چشیدن که خانوم غذاش رو تموم کرده بود و ناخنک میزد به بشقابای دور بریا، البته بماند که ممکن نبود لباساش جون سالم به در ببره.
همیشه بهش میگفتیم دختر جان یکم آروووووم ، خانومانه غذا بخور، لطیف باش، پرستیژ داشته باش. ولی درست بشو نبود!
وقتی بهم گفت که شوهرش تو رستوران دیدتش و عاشقش شده
چیزی برای گفتن نداشتم :دی



دوستی


تا حالا شده حس کنید نقش خیلی مهمی تو زندگیه یکی از دوستاتون دارید
 یا اینکه حرفتون خیلی  و شاید بیشتر از حد لازم ارزش داشته باشه
 منظورم خانواده  یا شریک زندگی نیست
 فقط یک دوست نزدیک
 اینکه  منتظر باشه شما براش چه تصمیمی میگیرید
 شما نظرتون راجع به فلان برنامه یا فلان شخص چیه
 شما خوشتون میاد یا نه
همیشه حرفاش سوالی باشه
 و شما  قشنگ حس کنید مسولیت رو
 این جوابی رو که الان دادید
  ممکنه بدون فکر انجام بشه
 البته بعضیا دوست دارن ،
دوست دارن حاکم باشن
ولی من از آدمای ضعیف خوشم نمیاد

 چه جور برخوردی میشه باهاش داشت؟ اینکه همیشه پیشش باشیمو براش نقشیو بازی کنیم که دوست داره، چون براتون عزیزه، یا فاصله بگیریم که رشد کنه؟
 یا اینجور آدما طبیعتشون همینه؟ اگه شما دوری کنید شخص دیگه ای جاتون رو میگیره و چه بسا از این وضع سوء استفاده کنه...


من هنوز روزهایم آفتابی است


وبلاگم کمی به هم ریخت
آرشیوم پاک شد
خودم هم به اینجا کوچ کردم

یه خورده که مرتب شد و جون گرفت باز شروع میکنم
روزهای خوبیه، با یک عالمه حس قشنگ
 باید ثبت بشن



آفتاب میشود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شودµ

فروغ


دم بخت

وقتی مامان کسی که دوستش داری، زنگ میزنه خونتون برای یک امر خیر
قندایی که تو دلت آب میشن رو شمردی ؟



امسال

اینکه آدم درس بخونه
خیلی درس بخونه
ولی بی نتیجه
خوب میخوره تو ذوقش نه ؟
و من الان در حالت تو ذوق خورده به سر میبرم



امسال ولی شرایط بهتره
هم درسا
هم استادا آشنان
هم خودم آدم شدم
هم دیگه قرار قبول شم
قول


دلمم که آرومه...


22 سالگی من .


۱۳ آبان ِ امسال با بقیه سالا فرق داشت
یک فرق خوب و دوست داشتنی
یک حس خوب و موندنی
یک هدیه خیلی قشنگ از طرف خود خدا
شکر

 


خانم خونه

 

به خاطر اینکه بابا بدون مامان نمونه.
خونه قرار یک ماه بدون مامان بمونه.



به قول همه فقط یک ماه ِ ٬
زود برمیگردن.

تا حالا "فقط"٬  اینقدر برام گرون تموم نشده بود.
ماه رمضون سختی میشه

 

   هل عندکی شکُ انکی عمری و حیاتی...


بعضی از فکرا ... بعضی از حرفا ...

این دوچرخه رو من چند ماهیه گرفتمش ولی حجم درسا واقعا خیلی زیاده٬ اصلا نمیشد باهاش رفت گشت و گذار! این چند وقته که هوا خوب شده٬
گفتم بهانه خوبیه
سوار دوچرخم بودم٬ داشتم میرفتم کتابخونه ی دانشگاه برای درس.
کلید قفل دوچرخه تو جیب شلوارم خیلی اذیت میکرد٬ پیاده شدم و کلید و گذاشتم تو کیف٬ یک نفس راحتم کشیدم!
بعد فکر اینکه این کلید چقدر چیز مهمیه همه راه باهام بود... گفتم اگه گم شه خیلی دردسر داره نه می تونم دوچرخه رو جایی بذارم نه دلم ارومه. حتی اتاقک دوچرخه های آپارتمان خودمون هم امن نیست٬ باید ببرمش بالا... وای اسانسور و راهرو و اشپزخونه رو باید رد کنم٬ مامان پدرمو در میاره!

فرداش تو راه دانشگاه یهو یاد کلید افتادم٬ هر چی گشتم نبود. مجبور شدم وسط راه دوچرخه رو برگردونم و همه مراحل ذکر شده به و اقعیت پیوست!
هر چی گشتم نبود ...

چند روز پیش که باز کلید پیدا شد٬ دو چرخه دوباره شد وسیله نقلیه بنده.
صبح دیروز هادی هم اومد دانشگاه٬ ازم پرسید دوچرختو کجا میذاری؟ گفتم کنار مترو یک پارکینگ کوچولو براشون هست. گفت دوچرخه ها زیادن ؟ گفتم آره٬ گفت همه نو بودن ؟ گفتم چقدر میترسونی بابا دوچرخه قفل داره ها کلیدشم ایناها !

عصری که رفتم سراغ دوچرخه٬ نبودش !همه دوچرخه کناریا سر جاشون بودن ولی مال من ...
 - دزد !
 ولی به میله آهنی ٬ قفلشو برام گذاشته بود
*  ٬ لابد جناب آقای دزد میدونسته این قفل و کلید چقدر برام اهمیت دارن.
تو راه برگشت تکرار مداوم جمله ی "فدای سرت" خیلی به روحیم کمک کرد :دی

*باور کنید  منظره بسیار دلخراشی بود.



دلتنگ

خوشه چین
تکه های سخت ِ مین را
 از سینه ِ خاک
در می آرد
 دور می اندازد
 - آه !
 خاک دلتنگ
آبش را می خواهد
 دانه اش را می خواهد
 خیش
خیش اش را
 می خواهد 
                                         

 

                    سیما یاری


دیار فانی

چند وقت پیش چراغ اتاقم خیلی ناجور شده بود
تا کلیدو میزدی میسوخت
منم خسته شده بودم از بس عوضش کردم
اتاقمم بد جور تاریک میشد
 مردهای خونه هم لامپ ها رو حسابی با زور پیچونده بودن٬ دفعه آخر اون قسمت فلزی لامپ جدا شد و فقط قسمت شیشه ایش اومد بیرون
صنلدی رو گذاشتم و رفتم بالا که اون تیکه اش رو هم جدا کنم و لامپ جدید بذارم
همین که دستم رو گذاشتم یک دفعه با نیروی نسبتا قوی  پرت شدم پایین
چند لحظه گذشت تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده و  نزدیک بوده شهید شم.
(چون لامپ رو برای درس خوندن و خدمت به جامعه میخواستم)

به کسی نگفتم
ولی این باعث شد حسابی برم تو فکر...
فکر اینکه به چیه دنیا دل بستم
انهمه کار نا تموم... حرفای نگفته
پس عزیزام چی؟
اگه میمردم تا چه حد معلوم بود مقصدم کجاست

فکر اینکه آدم ممکنه اینقدر راحت بمیره٬
 نمیدونم....
ما آدما٬ انگار باید هر چند وقت یک بار٬ یک تلنگر بخوریم و بیدار بشیم ...
  هر چند وقت یک با٬ر باید پرت شیم پایین


 

پ.ن: شکر خدا فرداش برق کار اومد و مشکل بدون پرتاب کسی٬ حل شد
منم از فرصت استفاده کردم و چند نکته ایمنی رو هم جویا شدم
من باب پیشگیری :دی


تابستان

 

امسال دوازده ماه٬  فقط درس.
اگر آخر تابستون نتیحه نداد٬ سال بعد هم همینجور
شاید چون موقع تحویل سال پای کتابام بودم ;)
نمیدونم...
درس که بد نیست٬
ولی دلتنگی چی؟

عجیبه٬
 وضعیت بد رو میتونم تحمل کنم ولی هیچ قت بهش عادت نکردم
شایدم عادت کردمو خودم خبر ندارم
و شاید اصلا وضعیت بدی نبوده ...


این روزا

چقدر کلافه ام...


پیوندتان مبارک :دی

تا حالا شده تو یک جشن عروسی نقش مهمون و دکوراتور و آبدارچی و فیلمبردار و گارسون و آخرشم روفتگر رو بازی کنید؟
اونم دو شب قبل از امتحان؟

البته خوب وقتی عروسی یک یه بنده خدایی باشه٬ طبیعیه! نه تنها من٬ بلکه ایشونم مجبور شد خیلی نقشا بازی کنه :))
ولی خیلی خوب بود٬ بعد از چند وقت که سرم فقط تو کتابا بود حسابی چسبید
براشون خوشحالم.

 

امتحانا هم شروع شدن
اولیو که جمعه رفتم فقط امضا کردم اومدم. حس بسیار عجیبی داشتم!  البته فیزیک یک که دیگه این صحبت ها رو نداره :دی
فرداییه رو هم که...
خوب عروسی واجب بود :دی


خونه

امروز خونمون مولودی داشتیم...
یک چند روزی هست که همه از کار و درس افتادیم برای این مهمونی ...
در حدی که تا همین پریروز داشتیم سالن رو رنگ میزدیم
مامانم یک رنگ سبز - به گفته خودش: آرامش بخش- رو برای دیوارا خریده بود... سالن الان سبزه٬ بااینکه مبلمانمون قرمز و قهوه ایه.
من سعی میکنم کمتر چشمم به دیوارای سالن بخوره...حداقل اون قسمت هایی رو که قرمز و سبز با هم تو یک کادر هستن.  میترسم مریضی اعصاب بگیرم.
بابام دیشب رسید.
چون تو فرودگاه بغداد تصادفا یکی از دوستای قدیمیش رو که الان مسئول کل خطوط هواپیمایی ِ نمیدونم کجا رو دیده از بغداد تا سوریه تا پاریس تا بروکسل همش بیزنس کلاس سوار شده و هتل هفشت ده ستاره خوابیده٬ مبلمان خونه دیگه به چشمش نیست.
خیلی خندیدم وقتی علت سبز بودن دیوار هارو  جویا شد
آخر شب نتیجه میگیریم که بعد از امتحانای آخر ترم برای خشنود سازیه همه٬ رنگ رو عوض کنیم.
هادی برادرم٬  به بهانه اینکه گوشی با دوربیین
۵ مگا پیکسل پسرونس-سوغاتیه مامانم رو کش میره.
مها خواهرم با همه شلختگی هاش... این چند روزه به طور عجیبی همش جمع و جور میکرد
ظهر که بابا داشت میرفت بیرون٬ بهش اشاره کردم که گونش رو پاک کنه٬ من نمیدونم چرا ماتیکی شده بود.
مامانم هم بعد از کلی تمرین امروز شعر خودش رو برای مهمونا خوند
یک شعر خیلی قشنگ برای حضرت محمد...


من این خانواده ی کوچیک رو٬
میون چند تا دیوار سبز٬
چقدر زیاد دوست دارم...


گاهی

گاهی احساس میکنم .
..............................
نه این جملهء ناتمام راستش قدیمیست
الان هر جور حساب میکنم
اگر باشی بهتر است.

”مسعود کرمی


تعداد کل صفحات: (5) 1   2   3   4   5   

فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :