پله پله...


آرزوی این قبولی رو داشتم
بعد از دو سال دانشجویی تازه الان می تونم بگم که در آینده چه کاره میشم !
ممنون خدای من
قول میدم کاری کنم که بچه ها دیگه از دندونپزشک نترسن:دی




یک دونه سوال

از اون سوالا که بدجوری شک داری
بین یک دوراهی بسیار دشوار!
جواب یا این میشه یا اون
تازه از اون سوالاس که کلی هم زیر سوالی داره و خلاصه با نوشتن این جواب مسیر زندگیه بقیه هم معلوم میشه
اول اینو مینویسی بعد میبنی نه ، اون بهتره
پس پاک میکنی و اون رو مینویسی
بعد یادت میاد که سال سوم ابتدایی مامانت گفته بود همیشه چیزی که اول میاد به ذهنت رو بنویس
پس اون رو پاک میکنی و دوباره این رو مینویسی

و بزرگنترین اشتباهت میدونی چیه ؟ اینکه بعد ازامتحان تا چک نکنی که این بوده یا اون آروم نمیگیری
و وقتی میبینی جواب اون بوده و نه این
آی حرصت میگیره
آی آتیش میگری
آی میکوبی به سرت

همشم به خاطر یه سوال
و اصلا یادت میره که امتحان ده دوازده سوال دیگه هم داشته
و تو فقط حرص میخوری


پ.ن > یک توصیه خواهرانه
میدونید بهترین وقت خرید کیه ؟
بعد همین جور امتحانا
چون با اون قیافه دپرسیت هم کسی جرات نمیکنه بهت گیر بده که چرا اینقدر کفش میگیری
وهم  اینکه طبیعتا  کلی به روحیت نشاط میدی و حالت خوب میشه :دی


آسمون

 عاشق آسمونم.
خصوصا آسمون شهرمون که همیشه شلوغه...
همیشه ی خدا  یا یه ابری داره میاد ، یا یکی داره میره...
یا بارون شروع شده و رنگش تیره ِ تیره  است  با کلی رعد و برق،
 یا بارونیه  و آفتابم هست - همه دور هم -
یا اینکه تموم شده و اگه حال داشته باشی و یخورده صبر  کنی رنگین کمونه هم پیداش میشه
بعضی وقتا هم - فقط بعضی وقتا- آفتابیه با چن تا ببعی به عنوان ابر
اگه خونمون یک تپه داشت ، (که ترجیحا هیچ سگی هم از روش رد نمیشد و اه نمیکرد) من شاید شامو ناهارم رو هم  همونجا میخوردم .
با دوچرخه  که  از کتابخونه برمیگردم خونه، یه سر پایینی هست - که عشق منه- قشنگ میشه کلی از آسمون رو دید، با سرعت زیاد
و حتی پدال هم نزد !
همیشه یک دوری هم کنار کانال میزنم ، چون  میشه دم دمای غروب ... دیگه آسمون این ساعت رو اصلا نمیشه توصیف کرد
البته این همه حس قشنگ   یادم رفت  وقتی :
چند روز پیش برگشتنه بارون گرفته بود، هوا خیلی دم داشت ، عینکlم خال خال ،کوله پشتیم سنگین،کلافه ، تو خیابون پشت چراغ منتظر بودم ،وقتی سبز شد، خواستم حرکت کنم که کفشم رو پدال لیز خورد و از پام در اومد، پشت سرم یک صف ماشین ، رفتم کنار تا رد شن ،
واقعا دلم براش سوخت!  وسط خیابون تک و تنها!
 شاید اکشن ترین صحنه ای که یک کفش بتونه  ببینه.
البته ناگفته نمونه که پدال زدن با کفش له شده ی گشاد شده،لذتی داره که عمرا هیچکدومتون چشیده باشید


پ. ن : فردا اولین امتحان


چرا آیا

بعضی وقتا یک سوالایی میاد تو ذهنت که واقعا بی جواب میمونن
مثلا اینکه:
چرا بارسلونا دقیقه 92 مساوی میکنه
چرا وقتی خواستم لباسای زمستونی و رو جمع کنم شال هامو گذاشتم توی یک کیسه زباله
چرا داویر این بازی باید اینقدر چرت باشه
چرا همیشه باید حداقل ده بار به براردم بگیم تا دفعه یازدهم، تازه آشغالارو ببره پایین
چرا ولی بعضی وقتا اصلا لازم نیست بهش بگیم و خودش داوطلبانه و از روی فهم و شعور و بلوغ اجتماعی کیسه رو میبره پایین
چرا اون کیسه ، باید کیسه شال های من باشه

اینا همه بی جواب موندن  ،ولی قیافه من ساعت 12 و ربع شب با شلوار تو خونه ای و دمپایی، تو اتاقک گنده اشغالای پایین آپارتمان در حالی که هیچ نوری نداره و  حتی کیسه سفید رو از سیاه تشخیص نمیدادم و مجبور بودم دونه دونه انگشتمو بزنم  ببینم توشون نرمه یا نه و بوی گندی که داشت خفم میکرد ، بهم ثابت کرد که به هیج وجه من الوجوه حاظر نیستم از شالام (که بالاخره پیداشون کردم) بگذرم.

و دیگه اینکه این بد بیاریا ولم نمیکنن ، حتی اگه مامان اینجا باشه :دی


این چند سِنت


- صبح تو دانشگاه یکی از بچه ها پول میخواد و حتی اون پنج سنتیه ته کیفتم میگیره چون ممکنه به درد بخوره
- ظهری خیلی گشنته و تقریبا تا آخرین سنت حساب جاریت  رو  غذا و هله هوله میخری
- عصری با دوستات سر اینکه  هیچکدوماتون شماره هیچ یک از اعضای خونواده رو حفظ نیستید: کلی دیگ به دیگ میگه روت سیاه

شب که داری برمیگردی خونه، مترو وسط راه وایمیسه و همه پیاده میشن. بعد از نیم ساعت انتظار اطلاع میدن ک مترو خراب شده و بهتر اوتوبوس بگیرید.
یک نیگاه به به اسم ایستگاه مترو میندازی ، اصلا نمیدونی کجای شهر هست
به داداشت زنگ میزنی
همین که میگی سلام من فلان جام میای دنبالم؟ و اون میگه بابا اونجا که کاری نداره خودت بیا دیگه و تو میگی آخه بلد نیستم، باطری تلفونت تموم میشه
البته در این بین یکی از دوستات که انگار از دور دیدتت هی اس ام اس میزنه و هی زنگ میزنه - میرفت پشت خط و هی بوق بوق میزد و هیجان قضیه رو میبرد بالا- و میخواست جویا بشه که : این یارو که بغلت وایساده کیه ؟

یکم به دور برت نیگا میکنی همه جا آروم خلوت  (و هیچ یارویی هم دیده نمیشه)
وقتی میبینی یک تلفن همگانی اون ته خیابون هست اول حس میکنی  سراب ِ !
''اینقدرا هم بد شانس نیستیما''
بعد که بش میرسی و میبینی که بدون سکه یا کارت ، تره هم برات خورد نمیکنه حرفت رو پس میگیری
میخوای برگردی ولی یادت میاد که شاید چن سنتی ته کارت بانکت باشه. کارت رو میذاری و میبینی وای خدای من اندازه یک دقیقه صحبت وقت داری (در این لحظه احساس میلیونر بودن میکردم) این چند سنت ممکنه تورو نجات بده ولی آخه میخوای به چه شماره ای زنگ بزنی؟
تنها شماره ای که از خونواده حفظی شماره خونه مامان بزرگت تو تهرانه !
ولی نه، بعد از فشار های بسیار محکم (!) شماره خونه رو هم یادت میاد.
بقیش به خیر گذشت و دادشتم اومد دنبالت و سالم سلامت رسیدی خونه .

ولی تو همش فکر میکنی که اگه مامان اینجا بود هیچ وقت این اتفاقا نمیافتاد...
 


من ِ آشپز

نوع مطلب :آفتابی ها، 


اینکه ده- دوازده نفر مهمون داشته باشی کلا چیز خوبیه ولی فقط زمانی که مامانتم خونه باشه
و نه وقتیکه تو برای اولین بار و اونم شب مهمونی بری تو آشپزخونه برای تهیه شیرینی و حتی ندونی همزن برقی جاش کجاس
بعد از اینکه آشپزخونه  رو زیر رو کردی زنگ بزنی مامانت (که کربلا تشریف دارن ) و جاشو بپرسی
بعد ازاینکه پیداش کردی نتونی میله ی هم زن رو بهش وصل کنی یعنی میله رو میذاشتی پشت دستگاه، چون تصادفا اونجا هم یک سوراخ بوده که میچرخیده (خودم میدونم که دلیل قانع کننده ای نیست!)
خلاصه کنم فقط برای به کار اندختن این همزن 5 بار کربلا مزاحم میشی.

و چقدر سخت است جدا کردن سفیده تخم مرغ از زردی آن، خدای من.
 و جالبتر اینکه همون وسطا یادت بره تخم مرغ چندم هستی و مجبور بشی توی سطل زباله بگردی ببینی کجای کاری.
سفیده رو که خوب زدی و به صورت پنبه در اوردی میذاری کنار.
بعد وقتی میخوای خامه رو با همون دستگاه نفرین شده بزنی، ابتدا چون اتفاقی نمیفته نگران میشی و دوستت رو که میدونی تجربش باز بیشتره رسما کچل میکنی.
اون تو اولین تلفن ها با مهربونی و تو آخریاش با فحش و کتک تو رو از نگرانی در میاره و میگه :آره باید خیلی هم بزنی.
ولی نمیگه که اگه خیلی خیلی خیلی هم بزنی ممکنه خامت بشه کره :((
و اینجاس که دیگه اعصابت خیلی خورد میشه، به کره ای که توی ظرف ِ نیگا میکنی و به یاد خامه ی کمی که تو یخجال مونده میفتی.
خیلی ناراحتی و همه ی دور بریات رو مقصر میدونی...
ولی به خودت میگی هدی عیبی نداره آروم باش!
و دستمال روی میز رو برمیداری برای پاک کردن دستهات که یک دفعه  ظرف شکر خالی میشه کف آشپزخونه
تقریبا گریه ت میگیره...
ولی باز خودتو کنترل میکنی .
ظرف سفیده رو بر میداری و متوجه میشی که زیر اون ابراییی که اول درست کردی باز سفیده تخم مرغ مایع جمع شده ، میخوای کدبانو گری کنی پس دوباره همزن رو برمیدازی و شروه میکنی به زدن ولی ناگهان همه ابرا ناپدید میشن و دیگه برنمیگردن ! چرا خدای من؟؟؟؟
 همین موقع س که بوی سوختن  دسته پلاستیکی شعله پخش کن رو گاز،ابرها و تخم مرغ ها  رو از یادت میبره و تو کم کم به این نتیجه میرسی که

جای مامانت خیلی خالیه...


تا یک ماه

نوع مطلب :شب تابی ها، 



خونه ی بدون مامان رو دوست ندارم


رشد و توسعه

نوع مطلب :آفتابی ها، 

کنترل دستم بود و همینجوری کانالا رو عوض میکردم
کانال جام جم  یک برنامه ای داره به اسم رشد و توسعه
تیترش زیاد جذاب نبود
عوض کردم ولی تو همون حین یارو مجریه داشت میگفت که بله جناب سرهنگ شرایط ورود کشور رو با ماشین برای بیننده ها ...
که زود برگشتم ببینم چی میگه
ما تقریبا 4 سال پیش با ماشین رفتیم ایران ، چشمتنون روز بد نبینه، حسابی لب مرز و بعدش تو خود ایران اذیت شدیم
برای همین جدی دلم میخواست ببینم جناب آقای سرهنگ چی دارن بگن
که صد البته جز تعریف و صد آفرین از سیستم و خوش آمد گویی به ماشین های خارجی که قرار ازشون با آغوش باز استقبال بشه و چنت صد تا تعارف با مجری چیزی تحویل نداد
همین که شماره ها رو زیرنویس کردن گوشیو برداشتم و زنگ زدم . فکر کنم اولین نفر بودم چون خیلی سریع گرفت
مرد پشت خط پرسید سوالتون چیه
گفتم میخواستم ببینم لب مرز دقیقا چه مدارکی لازمه  و چند تا انتقاد کوچیک هم دارم . چون همچین تجربه ای داشتم-  که اگه لطف کنید به خود جناب سرهنگ عرض میکنم
-(لحن صدا عوض شد) نه خانوم چه انتقادی لطفا اینجا بگید دقیقا صحبتتون چیه
-++++++++
-  گوشی دستتون باشه وصل میکنم
 و من همیوجوری منتظر بودم
تقریبا ده نفری با سرهنگ صحبت کردن:  کلی تعارف کلی سوالای بی ربط کلی تعریف کلی تمجید کلی تشکر و حتی یک میان برنامه
      ولی هیچوقت نوبت من نشد


...

نوع مطلب :شب تابی ها، 


شنبه را
با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

                                                                                                       مصطفی مستور 




پ.ن. : عیدمون مبارک


وقت ِ بودن


کم کم
 دیگر هر جا " من " باشد " تو " هست
 عین چای و قند
 که دیگر حالا آن چنان با هم جفت شدند
 که همه می گویند
 از عهد ِ عتیق یا حتی از روز ِ ازل
 این ها برای هم زاده شدند
 و با هم بوده اند - عین ِ یک روح در بدن های جدا -
انگار نه انگار که قند
 تازه از بند ِ نی ها آزاد شده
 انگار نه انگار که چای
 سال های بسیار
 در بند ِ علف های هرز
 گمنام و سرگشته
 از این خاک
به آن خاک ِ تلخ
 گشته و گشته
تا
رسیده به قند
 
                                                           سیما یاری

 

پ.ن. : یک سال حس خوب
پ. ن.  : ادامه دارد...


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :